...و خدایی که در این نزدیکیست
!تو این دنیا به امید هیچ کس نمیشه بود،جز خودت
من که خیلی ناراحتم.دلیلشم اینه که لحظه ی سال تحویل خواب بودم.البته ساعتمو واسه خودم کوکیده بودم،اما مامان جونم اومده خاموش کرده.دستش درد نکنه واقعا.منم وقتی بیدار شدم کلی گریه کردم و سرشون غر زدم که چرا بیدارم نکردین.راستش داشتم برنامه ی احسانو میدیدم،یعنی تا ساعت ۴ صبح بیدار بودم،واسه همینم خواب موندم.خو چیکار کنیم دیگه؟از احسان که نمیشه گذشت. به هر حال ازتون میخوام واسم دعا کنید.من که خیلی از اون روز دپرسم.با همه ام قهرم که چرا بیدارم نکردن.چه کنیم دیگه؟! عید خوبی داشته باشین.تعطیلاتتونم خوش بگذره. من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام و پلک چشمم هی می پرد و کفش هایم هی جفت می شوند و کور شوم اگر دروغ بگویم من خواب آن ستاره ی قرمز را وقتی که خواب نبوده ام دیده ام کسی می آید کسی می آید کسی دیگر کسی بهتر کسی که مثل هیچکس نیست مثل پدر نیست،مثل انسی نیست، مثل یحیی نیست،مثل مادر نیست و مثل آن کسیست که باید باشد و قدش از درخت های خانه ی معمار هم بلندتر است و صورتش از صورت امام زمان هم روشن تر است و از برادر سید جواد هم که رفته است و رخت پاسبانی پوشیده است،نمی ترسد و از خود خود سید جواد هم که تمام اتاق های منزل ما مال اوست نمیترسد و اسمش آنچنانکه مادر در اول نماز و در آخر نماز صدایش میکند یا قاضی القضات است یا حاجت الحاجات است و میتواند تمام حرف های سخت کتاب کلاس سوم را با چشم های بسته بخواند و میتواند حتی هزار را بی آنکه کم بیاورد از روی بیست میلیون بردارد و میتواند از مغازه ی سید جواد،هر چه قدر که لازم دارد،جنس نسیه بگیرد و میتواند کاری کند که لامپ"الله" که سبز بود:مثل صبح سحر سبز بود. دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان روشن شود آخ... چه قدر روشنی خوبست چه قدر روشنی خوبست و من چه قدر دلم میخواهد که یحیی یک چارچرخه داشته باشد و یک چراغ زنبوری و من چه قدر دلم میخواهد که روی چارچرخه ی یحیی،میان هندوانه ها و خربزه ها بنشینم و دور میدان محمدیه بچرخم آخ... چه قدر دور میدان چرخیدن خوبست چه قدر روی پشت بام خوابیدن خوبست چه قدر باغ ملی رفتن خوبست چه قدر مزه ی پپسی خوبست چه قدر سینمای فردین خوبست و من چه قدر از همه ی چیزهای خوب خوشم می آید و من چه قدر دلم میخواهد که گیس دختر سید جواد را بکشم چرا من این همه کوچک هستم که در خیابان ها گم میشوم چرا پدر که این همه کوچک نیست و در خیابان ها هم گم نمی شود کاری نمیکند که آن کسی که به خواب من آمده است،روز آمدنش را جلو بیندازد؟ و مردم محله کشتارگاه که خاک باغچه هاشان هم خونیست و آب حوض هاشان هم خونیست و تخت کفش هاشان هم خونیست چرا کاری نمیکنند چرا کاری نمیکنند چه قدر آفتاب زمستان تنبل است! من پله های پشت بام را جارو کرده ام و شیشه های پنجره را هم شسته ام چرا پدر فقط باید در خواب،خواب ببیند من پله های پشت بام را جارو کرده ام و شیشه های پنجره را هم شسته ام کسی می آید کسی می آید کسی که در دلش با ماست،در نفسش با ماست،درصدایش با ماست کسی که آمدنش را نمیشود گرفت و دست بند زد و به زندان انداخت کسی که زیر درخت های کهنه ی یحیی بچه کرده است و روز به روز بزرگ میشود، بزرگ تر میشود کسی از باران،از صدای شرشر باران،از میان پچ پچ گل های اطلسی کسی از آسمان توپخانه در شب آتش بازی می آید و سفره را می اندازد و نان را قسمت میکند و پپسی را قسمت میکند و باغ ملی را قسمت میکند و شربت سیاه سرفه را قسمت میکند و روز اسم نویسی را قسمت میکند و نمره ی مریضخانه را قسمت میکند و چکمه های لاستیکی را قسمت میکند و سینمای فردین را قسمت میکند درخت های دختر سید جواد را قسمت میکند و هرچه را که باد کرده باشد قسمت میکند و سهم ما را هم میدهد من خواب دیده ام...! شب یلداتون مبارک.باباییه من رفته کربلا؛همین امروز صبح.خوش به حال شما که مامان و باباتون پیشتونن.البته ماهم تنها نمیمونیم.میریم خونه ی داییم؛ولی خوب جمع خونوادگی یه چی دیگس! امشب اونایی که ندارنو نمیتونن مثه ما بشینن تو خونه و آجیل و تخمه و هندونه بخورنو فراموش نکنید! تا بعد... و من همیشه یک پایم این دنیاست و یک پایم آن دنیا... گاه اینجایم و گاه آنجا... نه!همیشه آنجایم، اما همیشه نمیگذارندم که آنجا بمانم. جنازه ام را که پیش مردم این دنیا میگذارم و خودم لخت و عریان به آسمان پر میکشم، به آن اقیانوس بیکرانه ی غیبی که از انتظار احولیان عالم پنهان است، شیرجه می روم و می روم و می روم و شنا می کنم... تا... میرسم به سینه ی دریا...بَه! دیگر ساحل پیدا نیست... دیگر گرد و غبار و خاک و گل پیدا نیست... ...چه سفری! چه دنیایی! کجایی ای هم سفر سفرهای نیمه شبان خوب من!؟ ای که یادت رفرف شوق من است. برای اثبات کمال نامردی آنان٬تنها همین بس که در مقابل قلب ساده و فریب خورده ی یک زن٬احساس می کنند مردند... تا وقتی که قلب زن عاشق نشده٬پست تر از یک ولگرد٬عاجزتر از یک فقیر و گداتر از همه ی گدایان سامره...پوزه بر خاک و دست تمنا به پیشش گدایی می کنند؛اما وقتی که خیالشان از بابت قلب زن راحت شد٬به یک باره یادشان می افتد که خدا مردشان آفرید!و آنگاه کمال مردانگی را در نهایت نامردی جست و جو می کنند...! عیدتون مبارک... ایشالا صد سال زیر سایه ی مرتضی علی سالم باشید. تو نیایش شبونتون برا منم دعا کنید.بی نهایت محتاج دعاتونم. آزمون بد نبود.جوابشم تا چند ساعت دیگه میره رو خط.اما من چون فامیلم حروف آخر الفباس هنوز کارنامم تصحیح نشده.باید منتظر باشم دیگه. دوستم دستشو گذاشت رو لپم.گفت چه نرمه.گفتم نرمیش خوبه،اما حیف که زود ترمیم نمیشه.هرچی پوست نرم تر باشه دیرتر خوب میشه.گفت به جاش آدم خوشش میاد بوست کنه.منم کلی ذوق زده شدم!یه حال خوش که با هیچی عوضش نمیکنم. پ.ن:به خاطر اون وب که راجع به بهداشت روان درس کردم مشاور به من و دوستم هدیه داد.اونم روز تولدم.تازه یکی از بچه هایی که من اصلا باهاش دوست نیستم و فقط هم کلاسیمه،امروز که واسه آزمون رفته بودیم بهم یه نقاشیه خیلی خوشل هدیه داد.امسال همه تولدمو تبریک گفتن.خیلی خوشحالم.اگه شد چند روز دیگه عکس کادوهایی رو که دوستام برام خریدن میزارم که ببینید. خوب دیگه بای بای. یه خورده با تاخیر اومدم.فک کنم آخرین نفریم که تولدمو به خودم تبریک گفتم؛اما عیبی نداره.به جاش از دوستایی که محبت کردن و تبریک گفتم خیلی ممنونم. از دوست خوبم مینا تشکر میکنم که تو وبش به مناسبت تولم پست گذاشته بود.واقعا وقتی خوندم خیلی خوشحال شدم. از همینجا تولد مهشیدجونمو که امروز بوده تبریک میگم.امیدوارم به تموم آرزوهای قشنگش برسه. واسه خودمم دعا میکنم که بتونم اونجوری که همیشه آرزوشو داشتم زندگی کنم. برام دعا کنید فردا آزمون انرژی اتمی رو خوب بدم.خیلی دعا کنید ها!باشه؟ دوستون دارم. بای... با کلی گله و شکایت اومدم.از شما نه ها!از خدا.از خدایی که داره دیوونم میکنه.آخه خدا جونم وقتی تواناییه عاشقی تو یکی نیس چرا بهش میدی؟چرا فک میکنی میتونم این دردو تحمل کنم؟اصلا چرا من حرف مینا رو گوش دادم و رفتم المپیاد شیمی؟چرا از شانس بدِ من کلاس جا داشتو رفتم نشستم توش تا خیر سرم یکم واسه المپیاد آماده بشم؟اصلا چرا تشکری اونی که فک میکردم نبود؟حالا اگه اون نبود چرا این بود؟چرا اینقدر از ذهنیت من فاصله داشت؟حالا اصن این فاصله ها به کنار!چرا اینجوری درس میده؟آخه یه جوری حرف میزنه و درس میده که آدم کلی ناامید میشه.فک میکنه مثلا ما خیلی باهوشیم!خوب هر چه قدرم که باهوش باشیم تا مورتیمرو نخونیم که حرفای ایشونو نمیفهمیم.اصلا وقتی خودش از اسفند دوم شروع کرده به المپیاد خوندن چرا از ما توقع داره تمامِ مبتکران و مورتیمرو از بر باشیم؟ از هر چه بگذریم سخن دوست خوش تر است!اصلا درس و اینا رو که بزاریم کنار میرسیم به این قضیه ی بزرگ که ناشی از بی عدالتیه خداس!خیلی خوب حالا!چرا دعوا میکنی؟یعنی تو فک میکنی جوری دیگه ایه؟من که معتقدم خدا از هر کی خوشش میومده بهش نعمت و زیبایی و همه چی داده.از هر کیم که خوشش نمیومده همینطوری بی هوا فرستادش تو دنیا!این آقای محترم علاوه بر این که مدال نقره ی المپیاد شیمی در جهان گرفتن،کلی خوش تیپ و خوشگلن،(اونقدر که از ترس دستش حلقه کرده که مبادا یکی بهش چپ نیگا کنه!آخه قشنگم مگه ما دختر نباشیم که نفهمیم اون حلقه فیلمه!)و البته پولدار!اینو تازه امروز کشف کردم.از رو ماشینش.حالا فهمیدی چرا خدا بی عدالته؟خدا اگه بی عدالت نبود واسه منی که اینقدر احساساتیم این جور وضعی پیش نمیاورد که از عاشق شدن بترسم؟بترسم که مبادا عشقم یه طرفه باشه؟مبادا اون اصن از من خوشش نیاد؟خدا جونم تو بلایی سرم آوردی که از بالا نگاه کردن میترسم!از تو صورت کسی نیگا کردن میترسم!از عشوه گری و ادا بازی هرچند که کلا خوشم نمیاد اما میترسم!از دلِ واموندم میترسم! اصن بی خیال!مرا با تنهایی سرشتند!خون مرا رنگ تنهایی قرار دادند!قلبم را از کره ای دیگر در این سرزمینِ پر از کثافت گذاشتند! راستی یادتونه چند وقت پیش راجع به انتخاب رشته ازتون پرسیدم؟خوب حالا به یه نتیجه ی بزرگ رسیدم.فهمیدم یه چیزی هست که حتی از انتخاب رشته ام سخت تره!اونم انتخابه مسیر المپیاده!بین شیمی و زیست گیر کردم.هر دو رو دوس دارم؛اما ایشون عرض کردن آدم باید یه المپیادو بخونه!باید همه ی حواسشو رو یه چیز متمرکز کنه.ما هم کم کم داریم به شیمی علاقه مند میشیم،اما زیستم خیلی دوست میداریم! با این که تو دو راهی گیر کردم،ولی وقتی توجه میکنم میبینم ناخودآگاه دارم به سمت المپیاد شیمی پیش میرم!خدا داند!هر چی میرم موفق باشم.دعا میکنین قبول بشم؟مدال بیارم؟ خوب دیگه خیلی حرفیدم.برم یکم مورتیمر بخونم،بلکه شانس اومد سراغمونو یه مدالی چیزی آوردم.البته استاد که میفرماین شما حداقل باید برنز بگیرین.میگن من که نقره آوردم شما باید طلا بیارین!اعتماد به نفسو میبینی؟ راستی هر جلسه ازمون میپرسه که این هفته چند ساعت واسه المپیاد خوندین؟(آخه من هفته ای یه بار کلاس میرم).بنابراین ممکنه از این به بعد خیلی دیر به دیر بیام.به هر حال نباید از بچه های فرزانگان ۱ و ۳ کم بیاریم دیگه! دوستون دارم.فعلا بابای... سلام. این عکسو یکی از دوستای خیلی خوبم به مناسبت تولدم که چند روز دیگه است برام فرستاده.خواستم هم ازش تشکر کنم و هم بگم خیلی مهربونه. فعلا! بالاخره بنده بعد مدت ها اومدم.راستش غرض از مزاحمت این بود که( اینم آدرسش:www.behdashteravan90.blogfa.com سیگاری بر لب، سری بر دو دست، نگاهی غرق در اعماق درون رنج ها، دلی سرشار درد، لبخندی بیزار، چشمانی بی اعتنا به هرچه و هر که هست و می توان دید، و روحی تلخ و گرفتار، و چهره ای همواره در پس سایه ی اندوه و اندیشه، ... این بود طرح همیشگی سیمای من...! کم کم داره مدرسه ها میاد و نمیشه دیگه مثِ قدیم به وبم سر بزنم.و خوب البته دلیل دیگه ای هم هست.اونم این که تو زندگیم خیلی چیزای مهم تر از وبم هست که باید بهشون برسم.واسه همینم نظر خواهیه همه ی پستای وبم،تا چند روز دیگه غیرفعال میشه.الانم فقط نظرخواهیه پست پایین فعاله.شما هم هر نظری که دارید و میخواید بگید تو همین پست پایین بگید.البته این پستم چندروز دیگه نظرخواهیش غیر فعال میشه.در طی سال تحصیلیم شاید هر ماه یه بار آپ کنم.البته نظرخواهیاشون فقط تا ۲،۳ روز فعاله. پ.ن:رمان هفت آسمان عشق از رویا اعتمادی رو حتما بخونید.یه رمان واقعیه.مثِ رمانای دیگه الکی نی!حتما بخونید ها!اگه نخونید نصف عمرتون به فناست.خیلی خیلی قشنگه.حتی تویی که اصلا اهل رمان خوندن نیستی این رمانو بخون؛چون داستانِ یه عشقه واقعیه...یه لیلی و مجنون دوباره. ببخشید یه چند روز نبودم.رفته بودیم مسافرت.اول شمال و بعدشم شیراز. جاتون خالی.خیلی خوش گذشت.به هر حال این تاخیر چند روزه رو ببخشید. مهربانی آرام میکند، قصه خاموش میکند، نوازش مست میکند، رویا غرق میکند، دامان خواب میکند، دوست داشتن رام میکند، عشق مست میکند، ایمان مطمئن میکند، شعر نرم میکند، خاطره گرم میکند، خیال نشئه می آورد، یاد در بند میکشد، امید پیوند میدهد، آرزو خلسه میزاید... نبسته دِل به من کَس، از او جُدا،جُدا،من... . . . همین! یکی دس تو مماغش میکنه،یکی سرشو میزاره تا یه چرتی بزنه،یکی به این و اون متلک میپرونه،یکی...خلاصه هر کس یه کاری میکنه.منم وقتی تو ترافیکیم به آدمایی که از کنارمون رد میشن نگا میکنم.به بزرگا،آدمای پیر،جوونا،بچه ها،...و این وسط بچه ها از همه بهترن؛چون خیلی سریع جواب لبخندتو میدن.مثلا وقتی به یه دختربچه میخندم اونم بهم میخنده یا دستشو واسم تکون میده؛اما وقتی به یه پسر کوچولو میخندم زبونشو دراز میکنه.تو رو خدا میبینید؟این پسرا از همون کوچیکی شون پرروان! پ.ن:اتاقم به طور کامل تمیز شد.هورااااااااااااا...! پ.ن:دیشب از دست مامی ناراحت شدم و پریدم تو اتاقم به گریه کردن.خلاصه وقتی از گرییدن خسته شدم رفتم که دست و صورتمو بشورم(آخه چشام پف کرده بود! خلاصه که از خدا تشکر کردم( *دیگه داره مدرسه ها شروع میشه و باید به فکر خرید افتاد؛کاری که من خیلی دوس دارم.برعکس خرید مدرسه که انقدر شیرینه،خود مدرسه تلخه.شاید واسه شماها شیرین باشه،اما واسه من تلخه.اصلا به خاطر درس خوندن و این چیزا نیست ها!چون من اصلا از درس و معلم و این چیزا نمیترسم.ترس من از نداشتن دوسته.امسال که میرم مدرسه سومین سالیه که دارم با این بچه ها درس میخونم؛اما هنوزم نتونستم یه دوست واسه خودم پیدا کنم.تو زاهدان تازه دوتا دوست پیدا کرده بودم که اونم با اومدنمون به مشهد کلا پرید.واسه همینم خیلی تنهام...اینجا هیچ دوستی ندارم.شایدم داشته باشم،اما صمیمی نیستن.سال اول که اومدیم مشهد،من همش گریه میکردم.زنگای تفریح همه میرفتن بیرون و من سرمو میزاشتم رو میز و گریه میکردم.خیلی سخته...نداشتن دوست خیلی سخته،مخصوصا تو این دوره زمونه.با بچه هایی که مدرسه ی ما داره آدم میترسه با کسی دوس بشه؛چون اینا همه شون آبزیرکاه و پرروان.حتی به دوستای صمیمی شونم رحم نمیکنن.پشت سر هم حرف میزنن،همو مسخره میکنن،از این و اون ایراد میگیرن،و در یک کلام آدم نیستن خلاصه واسم دعا کنید که امسال لااقل ۴تا دوست خوب پیدا کنم تا از تنهایی دربیام. *یه اتفاق بد و بزرگ قرار بیفته.منم یکی از اونایی هستم که اگه این اتفاق بیفته خیلی برام بد میشه.شاید به ظاهر طوری نشه،اما قلبم بدجوری زخمی میشه.امیدی که باهاش زندگی میکردم از بین میره.از تهه دلاتون دعا کنید اینجوری نشه،والا من دیوونه میشم. *امروز نصف اتاقمو تمیزیدم.هنوز نصفش مونده،که اونم ایشالا کارش فردا تمومه.کیف و کفش مدرسه ام هنوز نخریدم،که احتمالا اونم امشب انجام میشه. پ.ن:احساس پوچی میکنم.همه ی دوستام(سیانو،تربچه،sungirl،شایدم نهایت،و خیلی های دیگه!)دارن واسه المپیاد میخونن و من یه سره اینجام.برید وب هاشونو ببینید که چندوقته آپ نشدن؛اون وقت میفهمین من چی میگم. پ.ن:شاید به همین زودی بریم مسافرت.ممکنه یه چندروزی نباشم؛پس اگه یهو غیب شدم نگران نشید. امید من دوباره ته کشیده، لحظه به لحظه فکر ناامیدی این لحظات امونمو بریده، اون که میگفت با دستای دل من از قفس بی کسی آزاد شد، چی شد که با گریه ی من شاد شد؟ با شبنم اشک من آباد شد؟ از وقتی رفت یه روز خوش ندیدم، خواستم برم یه گوشه ای بمیرم، خسته شدم،چه انتظاره سختی، یکی بیاد جونه منو بگیره، قلب من از تپیدنش خسته شد، نبضم با ضربه های معکوس مرد، قلب من از خستگی خوابش گرفت، این دل ناامیدو مایوس مرد، ...، شاید صدای زخمیه دل من مرهم زخمای دل تو باشه، شاید که قصه ی جداییه من نذاره هیچکی از کسی جدا شه، از وقتی رفت یه روز خوش ندیدم، خواستم برم یه گوشه ای بمیرم، خسته شدم،چه انتظاره سختی، یکی بیاد جونه منو بگیره، قلب من از تپیدنش خسته شد، نبضم با ضربه های معکوس مرد، قلب من از خستگی خوابش گرفت، این دل ناامیدو مایوس مرد...! ... تا حالا به قانون شکنی فکر کردی؟ اصن این کارو دوس داری؟ من که عاشق قانون شکنیم.عاشقه اینم که یه کاری رو بکنم که کس دیگه انجام نداده.یا کلا هر کاری که خلاف فکر و عمل دیگرون باشه.یه جورایی دوس دارم متفاوت باشم.متفاوت عمل کنم؛متفاوت فکر کنم.به نظرم جالبه.نمیدونم شایدم اصلا قانون شکنی نباشه.شاید یه جور دفاع از حقوقه خودِ!یعنی مثلا چرا یه پسر میتونه تا نصفه شب بیرون باشه،ولی من و تو اگه از یه ساعتی دیرتر بیایم خونه انگِ بد بودن رو بهمون میزنن؛اونم به معنای واقعیه کلمه...! سعی کن تو زندگی فقط به حرف خودت گوش بدی...اصلا واسه حرف بقیه ارزش قائل نباش.میدونی چرا؟ چون حرفه دیگرون به اندازه ی پشیزی ارزش نداره.یه روز یه جایی خوندم:"خیلی بده آدم فکر کنه که اونچه که بقیه راجع بهش میگن درسته."این جمله خیلی به نظرم قشنگ اومد.از اونوقتم تا حالا همیشه اینجور به حرفای مردم گوش کردم،و سعی کردم اصلا ازشون به دل نگیرم.البته من کلا آدم کینه ایی هستم و هیچوقت کار بدی رو که کسی در حقم انجام داده فراموش نمیکنم. همه به من تهمت بی احساسی و سنگدلی میزنن.همین دیشب داشتم یه تست شخصیت شناسی میدادم.یه سوالش این بود:دیگران شما رو چگونه آدمی میبینن؟من از مامانم و خواهرم و داییم که پرسیدم گفتن تو سرد و بی احساس و سنگدلی.یه جوری شدم؛آخه نمیدونم چرا همچین فکری میکنن. شاید تقصیر از منه که نمیتونم ابراز محبت کنم.مثلا من سر قبر پدربزرگم که همین ۳،۴ ماه پیش فوت کرد اصلا گریه نکردم.خوب این تقصیره منه؟به من چه که نمیتونم احساسمو بیان کنم.من همیشه اینجوری بودم.خوب نمیتونم جلوی مردم گریه کنم.اما به جاش شبش کلی گریه کردم.آخه من دوس ندارم کسی اشکامو ببینه؛تا حالا هم همینطور بوده.شاید کسی صدای گریمو بشنوه؛اما اشکمو نمیبینه. شما بگید من بی احساسم؟ من نامهربونم؟ هِییییییییییییییییییییییییییییی... پ.ن:احساس میکنم معتاد شدم.به مواد مخدر نه ها!به یه چیز دیگه... ----------------------------------------------------------------------------------- ساقه ی سپید صبح بودم، در خون سرخم زادند و در خاک زردم نشاندند و در زیر نور سبزم رویاندند و نهالی شدم بی قرار روییدن و سرشار شکفتن و آرزومند شکوفه بستن و شور و شوق صدها جوانه در من بی تاب. اوا یادم رفت.ببخشید؛سلام.خوبین؟نماز روزه هاتون قبول. امروز خیلی خستم.دیشب که تا صبح بیدار بودم؛صبحم که کلاس داشتم.دیگه حوصلم نمیکشه.آخه این چه وضعیه؟ماه رمضونم کلاس؟خیلی پرروان والا!البته من که سر کلاس کلا خواب بودم.همشم خمیازه میکشیدم. راستی بالاخره بعد کلی اینور اونور کردن و دعا و استخاره و فال و جادو جنبل( مبحث دوم این که میخوام نظرتونو راجع به یه موضوعی بدونم.به نظر شما من چی بزارم تو وب؟ خاطره؟طنز؟دل نوشته؟ادبی؟شعر؟؟؟...خودم که دیگه هنگیدم.شما اگه راهنمایی کنید خیلی ممنون میشم.البته میدونم که سوالش خیلی کلیشه ایه؛اما لطفا نظرتونو بگید و بگید که بیشتر چی دوس دارین.جواب این سوالو حتما بدید ها!(حتی اگه می خواید بگید آپم،یا چه میدونم تبادل لینک میکنی؟... واز این حرفا.) پ.ن:در ِ کلاسمون رو به سالن مدرسه باز میشه؛و اگه در باز باشه،تقریبا همه چیو میشه دید.منم که کلا امروز تو هپروت بودم،یه سره بیرون کلاس سیر میکردم.یهو دیدم یه پسر ۱۸،۱۹ ساله ی بامزه و خوش لباس و یکمی تپلو از جلوی در رد شد.با خودم گفتم این بنده خدا مدرسه دخترونه رو با پسرونه اشتب گرفته.اما بعد استادمون گفت ایشون در المپیاد شیمی امسال مدال طلای جهانی گرفتن و الانم واسه تدریس اومدن اینجا.باورم نمیشد؛آخه خیلی کوچیک میخورد.خدایا یعنی میشه مام یه روز جای اینارو بگیریم؟من که خیلی دپسرده شدم. خیلی ممنونم. عزت زیاد. خوبید؟ خوشید؟ سلامتید؟ من که حالم خیلی خوبه.آخه امشب خدا خواست و رفتم حرم. کسایی هم که التماس دعا داشتن،بدونن که واسه شون دعا کردم... راستی وقتی داشتم میرفتم که بازرسیم کنن، دلیل این که مامانم اینا نبودنم این بود که اونا افطاری جایی دعوت بودن، واسه افطارم فقط تونستم یه ساندویچ ببرم(آخه نمیزارن مواد غذایی ببریم تو حرم! خلاصه این که کلی واسه همتون دعا کردم، دوسِتون دارم... نظر فراموش نشه... همه چیز در جهان برای بودن آدمی است و درد این است که بودن خود برای چیست؟
... چه خنده آورند آنها که بودن خویش را در جهان ابزار چیزی کرده اند که خود ابزار بودن آنهاست... مرمرا هیچ گنه نیست به جز این که زنم زین گنه است که تا زنده ام اندر کفنم من سیه پوشم و تا این کفن از تن نکنم تو سیه بختی و بدبخت،چو بخت تو منم همچون صفحه ی پاک و صاف و براق آینه بود، و خورشید را در خود چنان منعکس می کرد که گویی چشمه ی زرین آفتاب از آن می جوشد، از اینجا روشنی می گیرد، و روز از اینجا پدید آمده است. و خورشید آسمان انعکاس خورشیدی است که در آینه ی آن نهر طلوع کرده است. و من برای نخستین بار تصویر خویش را، آنچنان که بود، در دل پاک و صمیمی و راستین نهر تماشا کردم، و چه شورانگیز است تماشای صادق و راستین خویشتن. چه شورانگیز است که کسی تصویر روح خویش را در آینه اش ببیند! قانون گذار می توانی ازدواج كنی؛ ... می ميرد...و قرن هاست كه او عشق می كارد و كينه درو می كند، چرا كه در چين و شيارهای صورت مردش،به جای گذشت زمان جوانی بربادرفته اش را می بيند، و در قدم های لرزان مردش،گام های شتابزده جوانی برای رفتن، و دردهای منقطع قلب مرد،سينه ای را به ياد می آورد،كه تهی از دل بوده، و پيری مرد،رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می كند... و اين رنج است...![]()
![]()
فروغ
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
...
![]()
...
ادامه مطلب
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
)وبلاگی رو که تازه درست کردم معرفی کنم تا شما برید بخونید و نظر بزارید.البته این وبلاگو واسه مدرسه ساختیم(من و دوستم)؛و از شما میخوام مطالبو بخونید و نظر بدید،تا جلوی مشاور گرامی مدرسه ضایع نگردیم.موضوعشم بهداشت روانِ.
___
___
___
___
___
___
___
___![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
...اگه میخواید تو ترافیک سرتون گرم باشه به این بچه های فسقلی نیگا کنید.خیلی باحالن به خدا...!![]()
.
).خلاصه داشتم میرفتم wc که یهو دیدم TV داره یه چهره ی آشنا نشون میده.از دور خوب تشخیص نمیدادم.رفتم جلو،دیدم احسانه.وای کلی ذوق مرگ شدم.بچه مون به عنوانه مجریه نمونه ی ماه رمضون امسال شناخته شده.![]()
![]()
...بزنید به افتخارش...![]()
![]()
...(تو پارک ملت آورده بودش).
)که به دلم انداخت برم دست و صورتمو بشورم؛خوب اگه نمیرفتم احسانو نمیدیدم دیگه!
.![]()
![]()
![]()
![]()
...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
...
![]()
.البته خوب ناگفته نمونه که همه شون اینجوری نیستن.یه سریاشونم خوبن.مثلا مریم،مینا،نهایت،نونا،روشنک،سحر،فاطمه،...ولی بازم اونی که من میخوام نیستن.یعنی اصلا اخلاقامون به هم نمیخوره...!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
.
.دیگه نزدیک بود استاد یه چیزی بگه.ولی به جاش خوش گذشت...امروز آدما زیباتر شده بودن؛شایدم دید من عوض شده بود.نمیدونم...
.![]()
)انتخاب رشته کردم.بگو چی؟می خوام برم تجربی...نمیدونم چرا منی که عاشق ریاضی بودم،استعدادشم داشتم می خوام برم تجربی؟!خوب البته اطرافیانم رو آدم خیلی تاثیر میزارن.مامان و بابا و عمه و عمو و خاله و دایی و...حالا بگذریم.این قضیه ام بالاخره به خیر و خوشی تموم شد.چی میگم من؟تموم شد؟هنوز تازه خرخونی شروع میشه.![]()
.وضعمونم که معلوم نی!نمیدونیم کنکور داریم یا نه!یکی میگه ۱۰۰٪ دارین.یکی میگه ۱۰۱٪ ندارین.واقعا آدمو کلافه میکنن.من نمیدونم اینا فکر کردن بچه های مردم مضحکه ی دستشونن؟آخه یکم تو کاراتون ثبات داشته باشید.آدم اینقدر بی ثبات میشه؟هر روز نظرشونو عوض میکنن.یکی نیس بگه تو که عرضه ی تصمیم گیری نداری چرا به فکر پست و مقامی؟
.تازه با لطفی که جناب آقای حاجی بابایی به ما دارن،سمپاد ۲روز دیگه کلا منحل میشه.اونوقت خر بیار و باقالی بار کن.![]()
![]()
...
.یعنی میشه به آینده امیدوار بود؟
.دعا کنید اون رشته ای که می خوام و اون دانشگاهی که می خوام قبول بشم.![]()
.
.![]()
.
![]()
![]()
![]()
![]()
...تازه اولین دفعه ای بود که تنهایی میرفتم حرم...البته تنهای تنهام نه!با بابام رفتم؛ولی خیلی خوش گذشت.
...مخصوصا که دیشبم کلی دلم هوای حرمو کرده بود.![]()

![]()
(علی الخصوص داداشه خودم
)و امیدوارم که زودتر مشکلشون حل بشه.

معلم زیستمو دیدم؛
و چه قدر از دیدنش خوشحال شدم،
آخه چند روز پیش داشتم می گفتم:ای کاش می تونستم خانم امیرپور رو ببینم و ازش در مورد انتخاب رشته کمک بخوام؛
که خوب البته وقت نبود،و فقط به یه سلام و احوال پرسی بسنده کردم،
خوب آخه نماز داشت شروع میشد
و نمیشد بیشتر از این معطل کرد.![]()
البته ما هم دعوت بودیم،ولی خوب من و پدرم ترجیح دادیم بریم حرم...مخصوصا که من دلم خیلی گرفته بود.![]()
![]()
)،که البته از اونجا که خیلی خجالتی هستم اصلا نخوردمش،
و کلی گرسنگی کشیدم؛
![]()
![]()
اما خوب می ارزید.
البته اگه خدا و شما قابلم بدونین...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
عشق،جنون است و جنون چيزی جز خرابی و پريشانی " فهميدن" و
اما دوست داشتن،در معراجش،از سر حد عقل فراتر می رود و فهميدن و
عشق زيبايی های دلخواه را در معشوق می آفريند و دوست داشتن زيبايی
عشق يک فريب بزرگ و قوی است و دوست داشتن يک صداقت راستين و
عشق همواره با شک آلوده است و دوست داشتن سراپا يقين است و شک
ازعشق هر چه بيشتر می نوشيم،سيراب تر می شويم واز دوست داشتن هر
عشق هر چه ديرترمی پايد کهنه تر می شود و دوست داشتن نوتر.
عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست...![]()
![]()
...
![]()
![]()


ادامه مطلب
![]()
ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر؛
می تواند تنها يک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی؛
برای ازدواجش در هر سنی اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف
در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو...
او كتک می خورد و تو محاكمه نمی شوی؛
او می زايد و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی؛
او درد می كشد و تو نگرانی كه كودک دختر نباشد؛
او بی خوابی می كشد و تو خواب حوريان بهشتی را مي بينی؛
او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر؛
و هر روز او متولد می شود؛عاشق می شود؛مادر می شود؛پير می شود و
و اينها همه كينه است كه كاشته می شود در قلب مالامال از درد...
![]()
| Design By: KHanOomi |



